خدا صوت می زند و من از دریچه لانه کبوتری قلبم گوسفندان را به بهانه دیدنت به چرا
می برم .سلام ببخشید که دیر به روز شدم با خودم درگیر بودم .
--------------------------------------------------
ساعت موازی یک ایستاده
سپید می رقصم و سیاه بلند می شوی
با دامن چین داری
که دخترانگی ات را به آن آویخته ای
کمر باریک می کنی
تا
دنده های قابل شمارش
تا هیکلی ماهواره ای بسازی و به تبسم خورشیدم حواله دهی
حالا پوست حساست جیغ می کشد
زیر بار نمایه های رنگی
[-مست شده بود و از اصالت نمی افتاد
سگ پدر]
به دورو برم نگاه می کنم
تو روی میز بیلیارد
۳ سال نوری بیهوش شده ایی
در حالی که
ساعت عقربه هایش را خورده است
ومن در بین اشراف زادگان بنفش
به هم آغوشی گلبول هایمان فکر می کنم
و
تصویرهای سیال را بو می کشم
.
۱امشب ماه که سیاه می پوشد
دختر از برجی دیگر متولد می شود
با دستان پدرانش
هر چند مادران حق بزرگی دارند
۲
.تف می کند
تمام
مردانگی را مادر
به پای کودکانی
که لذت تنفس را
از خودشان می گیرند
آن لحظه که سالم لمس می کنند هیبت جهان را
پله ها را که پشت هم طی کنی
به ناقوسی خواهی رسید
که هر دنگش
آفرینش را به سخره می گیرد
وقتی که عزیزترینت را
می بینی
که روی باران خاک مکث کرده است
به راستی
من کجای این دایره سهم حراج دارم
۲۰۰۷
۲۰۰۸
تا تمام صفر های قابل شمارش
تمام تصویر ها
NULL می شوددر کرکترهایی که باید پاسخی منطقی بدهد
اما نوری نیست
و هبوط
روی صفحه تخیلات سیاه و سفیدت
حجم خانه های مغزت را گرفته است
تو به برهنگی می اندیشی
تا زنی متولد شود
برای خواسته هایی که همیشه بنفشند
اما همه دنیا
مجازی است از تحول روحی
که در سیالیت رنگ ها می چرخد
تا شبی که مرگ روی مزرعه ی تنفس ، داس بکارد
و
پوچی سهم خوشه چین ها باشد
۳
.......
پس چشما تونو ببندین
پرژکتور فقط روی
دیوار ، تصویر پخش می کنه
نه رویِ ، پرده های سفید
.که دختری ناخوانده ماند
و
نا نوشته ترین حرفت هایت را زیر باران چتر می کرد
تقدیم به ................
حال و هوای زندگیم زیرو رو شده است
حسی شبیه بودنت ، یک آرزو شده است
در انعکاس خسته این چشم ناگزیر
زیبای من ، همیشه یک جستجو شده است
در سایه سار خلوت این چتر ییر هم
آبی ترین نمایه در این برکه رو شده است
بوی تو را گرفته تنم ، ذهن رختخواب
انبار ریزش نوسان های مو شده است
تیر است صورت فلکی ، برج مشتری
در بغض غربی سیلان ، بی سبو شده است
۱۰ روز مکث سفیدی که خسته است
تزریق در اصالت یک گفتگو شده است
من در هزاره ی تبری آهنین شکست
ابلیس با تصور ایمان ، وضو شده است
تا پوپک همیشه
سراسر سکوت و درد
مار حلقه بزند
داس فرود آید ، روی حجم دو گانگی
دست آزادی را از آنسوی فرامن بیرون بیاورد
و پنجره ای بی پایان به سمت انرژی بگشاید
موهای روحش را گیس کند
شاید بتواند
آشفتگی هایش را جارو کند
و تصمیم بهتری برای خاک گلدان مغزش بگیرد .
دست پرنده ای که نیست
از سر شاخه های سینه ام
به سمت چشم هایت اوج بگیرد
توت میچکم
و
آهو می دوم
از تل ماسه های سینه کش
تا مراتع دست هایت
رامم کن
یا بیا بکر بدویم تا اصالت باروت
و شکارچیانی که
آرزویشان نشانه گرفتن گرده هایمان شده است .
دلم می خواهد خودم راخیس کنم
مثل بچه گی هایم
نه با خیال های بچه گانه
با کف بروکراسی های عاشقانه در مای بی بی های فلسفه
مکثی سفید :
دستهایم را
به بنفش آبی ها پیوند می دهی
شاید بتوانم پریزادی باشم که
روزی آرزوی کشیدنش را داشتی .
دخترپرتغال یکشنبه ، خیسِ ِباران همیشه می خندید
روی ذهن ِسقوط ِنا پیدا،پشت هم هی ترانه می بافید
سایبان بلند ومضطربش ، بافه های کتاب را گم کرد
روی مشق ِ همیشه روحانی اش، تکه ای ازخدا شده تبعید
نیلی رنگ ِ چادرش آری ، عطرسبز، آسمان دریا داشت
پشت پلک ِ بلند و مهتا بیش ، آفتاب ِ کرانه می تا بید
کوچه باغ سینه اش دیریست،طعم ِلیموی ِ تازه ای می داد
زیرِ پا ئیز گنگ ِ پیرهنش، حجم زخم انار می ترکید
پدر پرتغال بیماراست منقلش سردو بو نمی آید
نکته اینجاست منقل بابا ،عرق شرم شاعری بارید
دختر پرتغال مجبوراست ، باید او فکر تازه ای بکند
خود فروشی یا رقص در پارتی ، بهترین چاره ای که می لغزید
واپسین های دور نزدیکند ، بوی ِاُدکلان سرد می آید
بوی ِشهوت ِ تَ تَنگ مردانه ،حس ِگیجی رها که می پیچید -
دورِهُرم ِحِیرَت اندام ، یک پریزاد خسته در زنجیر
روبه آئینه باز هم ماتیک ، شرم عروسکی شد که می ترسید
دختر پرتغال إجباراً دختر زعفران وقیمت شد
نرخ ِروزش ،همیشه در جیبش ، توی پارتی شبانه می رقصید
کمکمک باد ، باد ،طو فا ن شد آسمان بلند پلکش مرد
روی اندام ِ مست ِمحکومش ، دست هایی کثیف می جنبید
دلقک و بوق ِمرسی وشهوت معنی تازه ای برایش داشت
جای حس خدا در آغوشش ، میوه هایی حرام می روئید
روز خالی گناه و روزی بعد ،عرضه مستقیم عریانی
توی جیب ِ دو مغز شفتالو، طرح بوق وبهانه می چرخید
پدر زرد گرد سر حال است، منقلش گرم وبو که می آید
نافِ وتکاش بسته تا حلقوم مرد دودی ،هشیش می بوئید
شوهرزردِ گرد یک لات است،یک سادیسمی دائم الخمر است
بوسهِ ی تسمهِ ی کمربندش دور اندام زن که می پیچید-
تولهِ ی زرد گرد در راه است حس مشروع مادرآلودست
روی ِ مشق ِ تمَام خاطره هاش
رَعشهِ های گناه می پاشید ، روی لکه ای قهوه ایی که چهار ماه دارد
فکر تازه ای می کند
روی دستشوئی
عفونت های چند ساله اش را ویار دارد
بالا می آورد و پس می اندازد
عقده ایی ناخواسته را
که می ترسد روزی شبیه خودش شود
چنگ می زند دیوارهای بلند را
بی مکث ، جیغ می کشد تمام برنده ها را روی آوند های پراَفیونش
و اینبار
فرشته ها قامتِ تصویری آبستره را ، سیاه بد وش می بارند
و جن ها آمده اند تا میوه های گندیده را
بسوزانند و خا کسترش را مانند قوم پاریا
به رودخانه ی گَنَگ بریزند
[: آخه تو مزرعه ی دامن ِهمه دخترای ایرونی
مرکبات پیدا می شه نه ؟[
دوشنبه است
به خلخال پای زن ِ یهود فکر می کنم
که پری شانه راستم می پرسد
راستی اینجا پشت سر پرتغال
چند نفر باید تاوان زندگیش را قامت ببندند ؟
اشارتی بکنی تا ستاره می خیزم
تمام صحن دلم را دوباره بی لبخند
هبوط می شکنم تا ترانه سرریزم
تو در کنار که هستی که آسمان بی ما
غزل شکستم و بی تو خدای پائیزم
تو آن همیشه ای و من منم من تردید
که از دقایق زردم خزان می آویزم
تو آفتابی و بی سایه ام کنار خودم
میان وحشت تردید شکوفه می ریزم
چقدر بی تو نشستم کنار دلهره ها
غزل ترین تو بگو تا کجا به پا خیزم
رهاتر از دل دریا مثل ترین اعجاز
چگونه حجم تو را تا خدا نیاویزم
تو از نهایت لبهات ماه بارانی است
و این منم که دوباره ،ترین گلاویزم
ثانیه هایم را دزدیدی که
بنشینی به جای آفتاب خالی دفترم
نه ؟
دیگر هیچ طعمی
بوی شبدر نمی دهد
حتی شبدر
پیچ خورده ام لابه لای نورون های عصبی
و آستانه آشناییمان به درد تصویر های نامفهوم مبتلت شده است
دختری زیر پوستم جیغ می کشد
استفراغمی کند از دلهره ، روی بی تابی
دقدقه های لاجوردیم
واژه ها دچار بی تفاوتی شدند
و سعی می کنند مرا
بچکانند در
خلوت توت فرنگی
من که همیشه نمی توانم سیب باشم
آرزو می کنم هندوانه ها را در لحظه هایی که دیوانگی هایم را مادرم می شمارد
کال
می افتی ، روی تصویر های اسکیزو فرنیم
و از کسالت
باورم را به تصویر های چند لایه می کشانی
.....مگر نیست
که تو نیستی
و من که همیشه نمی توانم سیب باشم .